... اولین مسافرت سال 92 ...
از صبح که بیدار شدم مدام در تکاپو بودم تا کارهای باقی مونده از خونه تکونی و اماده سازی هفت سین رو انجام بدم
آخه امروز چهارشنبه است و روز عیدِ و وقت چندانی تا اومدن بهار نمونده و از اونجایی که من عاشق مهمونم میخوام همه چی واسه پذیرایی ازش محیا باشه و چه مهمونی عزیزتر از بهار!!!!!!!!!!!!
میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست
پس باید همه جا تمیز باشه و برق بزنه تا همه سالمون بوی تمیزی و سر زندگی و نشاط بده
کارهامو که کردم مونده دو تا کار یه خرید کوچولو دارم و یه نظافت اساسی
تندی لباس پوشیدم و شما رو گذاشتم پیش بابایی و رفتم خریدم و کردم و همین که رسیدم ، رفتم پاکستان
اما متاسفانه آب به باریکی یه طناب از دوش میومد و کلی سر فشار ضعیفش معطل شدم و کلی هم غرررررررررررررررررررررر زدم و جیغ جیغ کردم
خوش به حالت که دیشب با بابایی رفتی و خوش گذروندی


امروز هم مثل دیروز ناهار ، مهمون بابایی از مطبخ بیرون شدیم و همین که چند لقمه خوردیم ، بابایی گفت تا سال تحویل چند دقیقه ای مونده که مثل برق پریدم و جمع کردم و سه تایمون وضو گرفتیم تا بشینیم پای سفره و با گرفتن قران در دست و همزمان با ختم سوره "حمد"آهنگ زیبای سال تحویل به صدا در اومد و سال نو فرا رسید و با آرزوی سال خوش و دیده بوسی با همدیگه بهار خانم شد مهمون خونمون

و حالا مصادف با
چهارشنبه 30 اسفند سال 1392 هجری شمسی
برابر با سال هجری قمری
و سال میلادی
و ساعت 2:32 دقیقه بعد از ظهر
اینم از هفت سین عجله ای من و عکسهای پسری در کنار هفت سین 



اینجا هم منتظری تا ببریمت دَدَ




یه حرف در گوشی :"حالا که دارم اینو مینویسم ، نمیدونم تو زمان حوونیت وقتی که دیگه عاقل شدی و من این خاطرات رو میدم دستت تا بخونی ، هنوزم مثل الان اینقدر پاکی و ساده که موقع سال نو بری و با وضو کنار خونوادت سال رو تحویل کنی یا اصلاً اعتقادی به این اصول نخواهی داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"
ولی هر چی که هست این آرزوی لحظه سال تحویل من برای توست که پاک باشی و پاک زندگی کنی تا من آرامش داشته باشم ، هم در این دنیا و هم در آخرت و همین از تمام دنیا بسمه که تو سالم باشی "آمین"

بعد از اون از بابایی عیدی گرفتی ، 100 تومن
چون تصمیم داشتیم بریم مسافرت زود حاضر شدیم تا بریم خونه بابا حبیب برای عید دیدنی
تو راه از خواب تو ماشین داشتی وا میرفتی اما نزاشتم بخوابی تا بابا جبیب اینا ببیننت روز عیدی
ولی بابا جون اینا نمیدونستن ما خونه ایم چون فکر میکردن ما روز قبل رفتیم و وقتی ما رو دیدن خوشحال شدن...
البته الان که فکر میکنم خوب شد که دیروز نرفتیم چون امسال اولین سال تحویلی بود که بعد از خرید خونمون توش بودیم و بابایی دوست داشت تو خونه خودمون پای هفت سین بشینیم و چه خوب شد که بابایی به خواستش رسید
بعد از رفتن به خونه بابا حبیب یه سری هم رفتیم خونه دایی بزرگه بابایی و بعد به خونه برگشتیم تا چمدونمون!!!!! رو ببندیم و آماده رفتم به سفر بشیم .
بابا حبیب 50 تومن و عمو مجتبی 20 و عمو مهدی هم 10 تومن بهت عیدی دادن
و بعد از بابایی این اولین عیدی های امسالت بود

بعد از اومدن بابا احمد و بردن وسائل به پایین و چیدن تو ماشین !!!!!!!!!!!راهی سفر شدیم
تو راه خیلی خوش گذشت چون خونواده عمو فرزاد هم باهامون بودن و ما خانمها تو یه ماشین بودیم و کلی حرف زدیم
ساعت 10 شب بود که رسیدیم خونه مامان بزرگم و بعد از سلام احوالپرسی و خوردن چای اومدم لباس های شما رو عوض کنم
به بابایی گفتم بره از تو ماشین چمدون رو بیاره ، بابایی که اومد گفت نیست تو ماشین نیست همه جا رو گشتیم تو ماشین عمو و بابا احمد اما نبود
دیگه گیج شده بودیم که چمدونمون کجا مونده ؟؟؟؟؟؟
به بابایی گفتم زنگ بزنه به همسایمون ببینه تو پیلوت جانمونده باشه
بابایی که زنگ زد و اونا دیدن، فهمیدیم که بله جا مونده تو پیلوت و ما بیخیال حرکت کردیم 
اومدیم مسافرت
نه لباسی نه وسیله ای ، تازه رختخوابهایی رادینی هم نیاوردیم !!!! تازه قرار بود عروسی هم بریم !!!!!1با کدوم لباس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما خدارو شکر لباسهامون رو تو کاور کت شلوار بابایی گذاشته بودم و از اون بابت مشکلی پیش نیومد
خدا روشکر صبح روز بعد با لصف عمو مجتبی از طریق باربری اتوبوس چمدونمون بهمون رسید و شب هم به عروسی رفتیم
بعد از ظهر اون روز هم به اتفاق بابایی به دیدن باباجونم رفتیم که خاله رویا هم اومده بود و اونحا به شما عیدی داد که یه قسمتش هم این تلفن بود که خیلی دوستش داشتی

شما کلی تو عروسی آتیش سوروندی و همه رو حسابی با اون رقصیدنت عاشق خودت کردی و منم ازت کلی فیلم برداشتم تا وقتی بزرگ شدی بهت نشون بدم
روز بعد هم با خوردن ناهار از مامان بزرگ و عمه جون اینا بای بای کردیم و به اتفاق عمو اینا راهی آستارا شدیم ...
چند تا عکس از جلو خونه مامان بزرگ


تو راه فومن برای خوردن چای و کمی استراحت توقف کردیم و بعد راه افتادیم
از فومن خیلی دور شده بودیم که یهو مامان روحی متوجه شد کیفش رو تو استراحتگاه جا مونده و خدا رو شکر غیر چک بابا احمد و مدارک شناسایی مامانی چیزی توش نبود ، اما واسه همونها هم باید برمی گشتیم و بودن دسته چک تو کیف کلی به مادر روحی استرس و فشار وارد کرده بود
بلاخره رفتیم و از رستوران اونجا پرس و جو کردیم و بلاخره پیداش کردیم و بابا احمد هم 30 تومن بابت مژدگونی به شاگرد رستوران داد و دوباره این راه رو رفتیم تا 12 شب رسیدیم آستارا و تا خونه پیدا کنیم و شام بخوریم نزدیک 2 صبح شد و بعد خوابیدیم به امید بیدار شدن تو صبح و رفتن به بازار ساحلی آستارا
دو روزی آستارا موندیم و منم حسابی خرید کردم و بعد هم صبح روز سوم به طرف قزوین حرکت کردیم
ناهار اونروز رو تو ساحل زیبای گیسوم خوردیم
خیلی قشنگه جنگل هاش اما هنوز درختها کامل برگ نزده بودند و اون زیبایی نابش رو نداشت
هوا دیگه دگرگون شده بود و باد سردی دراومده بود
چه خوب تو این چند روز اینجوری نشده بود چون اونوقت خوش نمی گذشت و همش باید تو خونه میموندیم
بابایی اونجا برات یدونه از این سطلهای شن بازی خرید و از موقع ورود تا موقع ناهار همش سرگرم شن بازی بودی و کلی هم حال کردی باهاش








نهار که خوردیم راه افتادیم به سمت خونه
وای که چقدر برام دلگیر موقع برگشتمون به قزوین انگار غم دنیا میاد تو دلم ولی به هر حال باید برمی گشتیم
ساعت 7:00 بود که با یه تاخیر 1 ساعته به خاطر ترافیک تو منجیل به خونه رسیدیم و اولین سفرمون تو سال 92 با خوبی و خوشی به پایان رسید



... اولین مسافرت سال 92 ...
